تبليغاتX
زندگي من
زندگي من
من همه ي تلاشم را ميكنم 

حتي جاي ديگران دقايقم را فدا ميكنم 

من سكوت ميكنم 

وقتي كه هرگز ديده نمي شوم 

من فقط مي ميرم در خودم 

وقتي كه ديگران با افتخار تلاش هاي مرا مي دزدند 

من سكوتم را سنگين مي كنم 

هر روز حرفهايم را در دلم انبار مي كنم 

من ديشب استخاره زدم 

بد آمد 

من بايد سكوت كنم 

و شبها در ساحل چشمانم غرق شوم 

آنگاه در زلالي اشكهايم 

با خدايم به راز و نياز نشينم 

خدايا به دستانم اشتياق بده 

و به قلبم سادگي 

خدايا مگذار حق كشي هاي ديگران 

در دلم كينه شوند 

مگذار قلبم رد گذشت را فراموش كند

خدايا حكمت اين كار هر چه هست 

تو خوبي قرارش ده 

خدايا دلم از دوستاني گرفته ... 

مگذار كينه كنم ...

رد گذشت را در دلم جاري كن !

پ.ن : چقدر دلم براي دوست عزيزم ( فاطمه ) تنگ شده ... كاش اينجا بودي !

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط الهه |

یعنی بازم خوابگاه ؟!!
آخی آدم دلش کباب میشه وقتی این لیستا رو می بینه

 

منم که همیشه تیک هام از همه کمتره
فکر کن خسته از کلاس برمی گردی یکی از بچه ها خیلی خوشگل اسمتو صدا می زنه تو هم میگی جان !
بعد میگه آشغالا نوبته توئه ببری پایین
اون وقت سطل و آشغالاشو که ببینی خستگی سه روز رو سرت هموار میشه
حالا اون که هیچ هر وقت
میای تو سوئیت بو سوختنی میاد ... دیگه اشتها واسه آدم نمی مونه
حالا وقتی خیلی ضعف میری میای یه چی بخوری یه پشه بازیگوش تو غذات پیدا میشه
وای که من حالم بهم می خوره
البته نکات مثبتی هم نهفته هست
اینکه یه تیکه گوشت به غذا اضافه میشه ( پشه چند کیلو گوشت داره ؟)
  ولی با تموم اینا الکی خوشیم .

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط الهه |

 

مژگانم را به خاک می سایم

مژگانم آرام آرام

خاک پاک قلبم را شخم می زند

و دانه دانه اشک می کارم

من خودم را به خاک می سپارم

باد می وزد

مدفونم می کند

آسمان همه چیز را می بیند

و خدا

نور می تاباند

و آسمان تا انتها می گرید

دانه های اشک

زنده می شوند

و آنقدر از ریسمان آفتاب

بالا می روند

تا مرا به خدایم رسانند

 

پ.ن 1 : ماه رمضان مبارک ، طاعاتتون قبول حق ، سر سجاده دعامون کنین ...!

پ.ن 2 : دانه های اشک صداقت و روحانیت انسان است و بدن مدفون شده گناه و تاریکی وجود انسان .

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط الهه |

وقت رفتن است
بخت ها را جا می گذارم

 عاقبت دردها را روی قلبم می نگارم

وقت رفتن است

مرگ من همین الان است

هیچ صدایم را می شنوی ؟!!


قافله منتظر است
من به من نیازی ندارد


من به داستان عاشقانه ی خدا می پیوندم
من می شوم لیلی
و هر لحظه در حضور خدا می میرم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 توسط الهه |
 

حیاط خوابگامون ...

سوئیت...

من میمیرم واسه این ساحلش ...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط الهه |

نگاهم را نوازش کن

توی قلب نازکت

جایی برای حرفهایم باز کن

و رویا را به دستانم بسپار

آن وقت شانه های خسته ی شب را ببوس

ودست سنگین ماه را بر پلک هایت گذار

امشب توی خواب

به دنبالم بیا ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388 توسط الهه |

 

طبق معمول آخر هفته بود و بچه ها رفته بودن واسه شام ... يه كارتون سيب زميني ، يه شونه تخم مرغ ...

بچه ها هم دست به كار شدن

يكي كوكو درست مي كرد ، يكي ديگه نيمرو ، اون يكي پوره درس مي كرد ، يكي هم خلال مي كرد ... خلاصه هر كي به اندازه ي ابتكارش يه كاريش مي كرد ديگه ...

مام با دوستمون گفتيم كوكوش كنيم . داشت دست به كار ميشد ... نصفشو هم پخته بود كه من با خودم گفتم برم كمكش بدم ... ديدم صحنه جالبه واسادم گزارش كردن و مسخره بازي كه يهو نمي دونم چي شد ظرف كوكومون ريخت ... دوستم عصبي شد ... من داشتم مي خنديدم ... خداييش ديدن داشتا ... اين خمير كوكو تالاپ صدا داد ... نيگاش كن ...

مجبور شدم خودم پاكش كنم و ظرفاشو بشورم ...

يه بار ديگه هم دوستم داشت غذا مي پخت براش شيويد بردم . در قوطيش باز نميشد . خلاصه هر فوت و فني اجرا مي دادم بدرد نمي خورد . از ناخن استفاده كردم كه يهو قوطي پرت شد و فقط درش موند تو دستم ... خوب اين كه چيزي نيست ... شيويده كرم زده بود ... همه كرما كف آشپزخونه اكس مي تركوندن !! بيچاره دوستم ، چون ظرف به طرف اون پرت شده بود تو پر و پاچشم شيويد بود ...

من اصلا دست و پا چلفتي نيستم ... هههههههههههههه !!!!!!! چي گفتي ؟!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط الهه |

 

امروز مي خوام يه راز مهم رو بگم بهتون   . به كسي كه نميگين؟! نه ....

اول راهنمايي واسه اولين بار همديگرو ديديم  ... همكلاسي تو چقدر مثه خودمي ؟! فاطمه هم مونده بود توش ... تصميم گرفتيم بفهميم اين يعني چي ؟ اول شناسنامه ها رو چك كرديم ... اما نه ... يكم بعد همديگرو به خانواده هامون نشون داديم ... موضوع داشت جالب ميشد . ما دوتا خيلي شبيه هميم ...

همكلاسي ، همسايه و هم پايه ... دبيرا توش مي موندن

يه بار اول دبيرستان ( شعبه هامونو جدا كرده بودن ) رفتم در كلاس فاطمه ، آقا چي شد ؟! دبير عربي گير داد بهم ... كه چرا شما نيومدي سركلاس ؟ ها؟ من اولش جا خوردم . فاطمه غايب بود . گفتم خانوم من الهه هستما !! بيچاره دبيرمون سرخ شد ... بچه ها زدن زير خنده

يه نمايشگاه نجوم زده بوديم . يه پسره داشت بازديد مي كرد . سر ارتفاع شاتل با هم بحثمون شد ... بعدش تو محوطه اونجا داشتيم با فاطمه صحبت مي كرديم . كه پسره باز پيداش شد فاصله ي من و فاطمه يه متري بود باعجله اومد بينمون ايستاد در حالي كه اصلا منو نمي ديد باز سر شاتل با فاطمه بحث كرد . فاطمه گفت شما راجب چي حرف مي زنين ؟ منم نتونستم جلو خندمو بگيرم . پسره برگشت منو ديد . قاط زده بود مي گفت تو بودي يا باز برمي گشت فاطمه رو نگاه مي كرد ... بيچاره كم آورده بود مام بهش مي خنديديم

ولي جالب بودا چون تا 3 راهنمايي فاطمه عينكي بود و من نه ... با اين وجود همه اشتبامون مي گرفتن . اما از وقتي هردومون عينك مي زنيم مي تونم به بقيه حق بدم كه اشتبامون بگيرن

سر كلاس رياضي كه هميشه فقط من وجود داشتم يعني دبيرمون من و فاطمه رو يه نفر مي دونست و فقط فاميلي منو بلد بود . هرچي هم بچه ها مي گفتن كم نمي آورد و نمي گفت كه داره اشتباه مي كنه ... به اين ترتيب شده بود سوژه ي خنده

تو مدرسه هر كي مي پرسيد مي گفتيم ما دوقلوييم . خيلي ها باورشون شده بود ...

اينم عكسمون ...

.

.

.

.

.

.

  به کسی نشون ندینا...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

به من چه بلاگفا قاطی کرده نمیذاره عکس بذارم

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط الهه |

صبح زود آماده شديم و سرويس پايين خوابگاه منتظر بود . رفتيم سوار شديم .يه ايران پيماي قرمز بود ... عجب كلاسي ميشد باهاش گذاشت !! رفتيم دانشگاه پسرا رو هم سوار كرديم خلاصه راه افتاديم ... نيم ساعتي كه گذشت تو يه بيابون پياده شديم استاد كاملا توجيهمون كرد و سوار شديم . صبحانه رو تو اتوبوس خورديم . نفري يه نون گرم دادن بهمون . بعد تيكه هاي كوچولو از پنير روش ميذاشتن . مونده بوديم چه شكلي پنير رو به همه ي نون برسونيم البته هيچ ابزاري هم نداشتيم واسه كشيدن پنير . ما كه نون رو مچاله كرديم گاز زديم يه جا نون خالي يه جا پنير زياد ... بي خيال بابا . يه جا واساديم كه آب معدني بگيريم ... يكي از بچه ها نوار آورد . داديم آقاي راننده ولي ولوم نمي داد كه ... يكي از بچه ها گفت آقا بلندش كنين ... فايده نداشت ... باهم يكصدا گفتيم ولوم بده ... بازم خبري نبود ... يا راننده قاطي داشت يا اتوبوسش !! رسيديم ميناب . استاد با پسري از كلاسمون كه مينابي بود پياده شدن راهنمايي بگيرن . مام بيكار نشسته بوديم كه يهو يكي از دخترا گفت :آقايون توجه كنين آيندتون طرف چپ ؛ خانوما آيندتون طرف راست . طرف چپ سربازخونه بود با سربازاي واكس بدست كه به هم آوار شده بودن ...سمت راست هم آرايشگاه . موتوريا رد ميشدن حسابي ديد ميزدن رو بچه ها ، شكلك هم در مي آوردن . ما فقط مي خنديديم . باز حركت كرديم رفتيم سد . اونجا پياده شديم و دور زديم با برو بچ . اوه چه حالي ميداد اين همه تجهيزات با اين عظمت رو تا حالا نديده بودم . ولي كلي هل كرده بوديما ... آخه جاهايي بود خيلي باريك و نازك كه بايد رد ميشديم . اون قسمت رو رد كرديم رفتيم تجهيزات پايين سد رو ببينيم . اولش يه راه پله فلزي بود . قاب كفشا توش گير مي كرد آخي اگه ميوفتاديم سبز رنگ ميشديم اونم سبز لجني . رفتيم پايين . بعدش يه تونل بود كه وسطش آب رد ميشد ؛ گلاب بروتون فاضلاب رد ميشد! دماغارو فشرده كرديم و رفتيم . يه جايي رسيديم كه سقفش فوق العاده بلند بود و كل محوطه اي كه توش بوديم مخروطي شكل . صداهم مي پيچيد . وسطش يه چاه عميق بود . بچه ها هم كه با موبايلاشون آهنگ ميذاشتن حسابي اكو ميداد . جرات نداشتيم صحبت كنيم صدامون اكو ميداد . خلاصه از اون قسمت اومديم بالا رفتيم فضايي كه آب خروجي سد اونجا تخليه ميشه . واي چقدر سرسبز و خوشگل بود . آسمون و علفزار ... يه آبگير هم بود كه پسرا شروع كردن به مسابقه دادن واسه پرتاب سنگ . ما هم باهاشون مصاحبه مي كرديم و فيلم مي گرفتيم . عكسايه دسته جمعي هم گرفتيم . بعد از اون رفتيم مهمانسراي جهانگردي . اولش بچه ها با هم واليبال بازي كردن . بعدشم وسطا ... جرزني و شلوغ بازي ... رقابتايه دخترا و پسرا ... خيلي خوش گذشت . نماز خونديم . رفتيم رستورانش ... اما جا نبود واسه همه . دخترا هم شروع كردن به غرغر سر پسرا زدن كه يالا پاشين موكت ببرين تو محوطه اونجا باهم ناهار بخوريم . پسرام كه بدبخت تر از خودشون نبود بيچاره ها ورداشتن بردن تو حياط حالا دخترا هي نظر ميدادن كه اينجا نه اونجا ... پسرا داشتن مي مردن از كمر درد دخترا هم اذيت ... خلاصه بساط ناهار مهيا شد سر سفره بحث نمره رياضي شد . آقا يه سه بازي شد كه نگو پسره زيرآب دختره رو ميزد نمرشو بلند مي گفت دختره هم به تلافي نمره ي دوستاي پسره رو مي گفت. نمره هاي مسخره ي بچه ها داشت لو مي رفت... بعد از اون رفتيم لنج رو ببينيم ... يه كشتي شكسته و باحال اونجا بود بچه ها داشتن با تايتانيك اشتباش مي گرفتن ... ‍‍ژست مي گرفتن و عكس ... استادمون از دستمون كلافه شده بود . بعداز اون رفتيم يه پارك ساحلي بچه ها عين مور و ملخ پريدن رو وسايلا طوري كه وسيله اي نمونده بود من سوار شم ... فكر كن پسره با اون قد درازش سوار سرسره بود ... ديونه ، همون بالا كه نشسته بود پاش رو زمين بود . استاد با يه نگاه غضبناك همه رو تنبيه كرد و گفت سوار شين . اين استاد ما يه عادتي داشت وقتي عصبي ميشد ساكت ميشد و لباشو غنچه مي كرد اون وقت با خشانت از بالاي عينك نيگا مي كرد . اونقدر زل مي زد كه خودت از رو بري . بعد از اون تو اتوبوس نارنگي و خيار خورديم . تا اينكه اتوبوس خراب شد . همگي پياده شديم . الكي ول مي گشتيم . يه موتوري گير داده بود هي از جلو دخترا رد ميشد . استاد مام طبق معمول زل زده بود تا يارو از رو بره اما موتوريه كه حاليش نبود ... . من و دو تا از دوستام رفتيم رو يه سكو نشستيم . مشغول صحبت بوديم كه يهو يه چي گفت مآآآآآ . اي بابا اينو كم داشتيم يه گاو با سرعت داشت مي اومد طرف ما . مام بدو . جيغ مي زديم . بچه ها هم فقط به ما مي خنديدن . گاوه رفت يه گوشه وايساد باز رفتيم نشستيم كه پسرا گفتن پاشين كه باز گاوه اومد مام جيغ ... فرار ... ولي گاوي در كار نبود ... ما خيلي ضايع شديم ؟! ماشين درست شد . سوار شديم تو راه بيشتر بچه ها تو 5 رديف به هم فشرده نشستيم . دوستم حسن كچل مي خوند شعرش حسابي پسرا رو مسخره مي كرد ، حتي پسرا هم خندشون گرفته بود . به پليس راه رسيديم يه چندتا پسرامون كف اتوبوس بودن يكيشون موهاش فشن بود دوستش مي زد توسرش مي گفت شاخاتو بخوابون پليس مي گيرتمون ... بعد از پليس راه مي گفت حالا شاخاتو بيار بالا... بيچاره كلي بهش خنديديم ... پسرا آهاي پري مي خوندن ما دخترا هم جواب ميداديم .بعداز اون دخترا مي خوندن آهاي قلي ؛ چقدر خلي !! خلاصه هر چي شعر داشتيم خونديم . تا اينكه رسيديم دانشگاه پسرا پياده شدن . رفتيم تو شهر يهو ديديم صدا ميده بو گاز مياد ... آقا اتوبوس داشت منفجر ميشد . راننده وايساد . يه نيم ساعت علاف بوديم . با بچه ها حرف ميزديم . يهو صحبت به استاد عتيقه ي گياه رسيد مي گفتيم و مي گفتيم تا اينكه با اشاره ي دوستم يادمون افتاد كه استاد زمين كنارمونه ... مام برگشتيم گفتيم خدا خيرش بده چه استاد ماهيه اين استاد گياه شناسي .... اتوبوس جديد رسيد . ما هم خوشحال مثله خلا پريديم بالا در حالي كه بلند بلند حرف مي زديم . يهو سرجامون ميخكوب شديم ته اتوبوس پر از پسر بود كه زل زده بودن به ما و هيچي نمي گفتن .... بي خيال بابا . كم نيورديم . به گفتمان ادامه داديم تا رسيديم خوابگاه . سلام خواننده ي گرامي ... اميدواريم پس از خواندن زرهاي زيادي ما هنوز نبضتان متحرك باشد !!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط الهه |

صبح زود از خواب پا شدم . خيلي گشنم بود هيچي هم نداشتم بخورم. يعني متاسفانه روز قبلش يادم نبود برم چيزي واسه صبحانه بخرم . البته مخ ما كه بيكار نميشينه ... يكي از بچه ها چند تا كيك خريده بود رفتيم يكيشو برداشتيم خورديم . سريع آماده شدم و رفتم پايين هنوز خيلي زود بود ولي رفتم سوار سرويس . رفتيم دانشگاه ... سريع خودمو به علوم انساني رسوندم اما كسي تو گروه ادبيات نبود . يا گروه عمومي ... به به هيچ گروهي باز نيست... مثه علافا رفتم تو لابي نشستم . يهو يه پسر اين همه صندلي رو ول كرده اومده كنار ما . مام چيزي نگفتيم ديديم نه بابا چه خبره ؟! كم كم اطرافم پر از پسر شد... اين كه ميگن نگين لابي بجاش بگين لاوي حق دارن !!!!!!!!!

پاشدم رفتم تو راهرو كلاسا . بين درس خوندنام به گروه هم سر ميزدم اما خبري نبود ساعت يه ربع به 9 بود ديگه داشت دير ميشد رفتم طرف سالن ورزشي خيلي گرم بود ولي خودمو رسوندم . جا نبود بري تو ... بالاخره رفتيم . ستونو پيدا كردم نشستم . آقا ربع ساعت نه ، نيم ساعت نه ، اي بابا مگه برگه ميدادن ؟! يكي هم كه عين رادار سرش مي چرخيد نمي دونم دنبال چي مي گشت...

امتحانو زود دادم يعني اگه يكم ديگه مي موندم مي پختم ... از سالن اومدم بيرون بدو پشت سر استاد ، نزديك بود تصادم هم صورت بگيره كه بخير گذشت . تحقيقمو تحويل دادم بعد ديدم استاد فقط مي خواسته بره يه چيزايي رو بذاره تو ماشين و برگرده . بيخودي حس گرفتم !!

تو راه كه مي رفتم احساس مي كردم يكي پشت سرم مياد . نگاه كردم بلوز زردشو ديدم . اونقدر سريع مي اومد كه از من جلو زد باز من سريع تر رفتم آخه بايد زود مي رسيدم . اين بار من ازش جلو زدم . باز مي رفتم كه اون ازم جلو زد جالب اينجا بود كه 10 دقيقه اي تو يه مسير مي رفتيم رفتم تو دانشكده انساني در لابي كه رسيدم باز جلوم سبز شد ببخشيد زرد شد !!

رفتم گروه باز بود به استاد گفتم نمرمو نزدي بالاخره گفت شب مشكل رو رفع ميكنه مام رفتيم ول گشتيم ناهار خورديم و اينا بعد رفتيم سالن ورزشي . هيچكدوم از بچه ها رو نديدم رفتم .نشستم. اطرافم پسرا بودن . مونده بودم از كي تقلب بگيرم ... كه دوستم زنگ زد گفت اشتباه نشستي بيا ته سالن . همين كه بلند شدم با يه ضربه فني دور خودم چرخيدم . پسره مي خنديد ... عصبي شدم رفتم پيش دوستام . تنظيمات تقلب رو انجام داديم . سر جلسه دوستم خودشو كشت تا يه چي بهم برسونه . خيلي بده آدم بلد نباشه تقلب كنه ؟!؟

امتحان آخر بود با بچه ها پريديم رفتيم فسدفود اما نگو ... نوشيدني هاش تموم شده بود ... عيب نداره ميريم بوف ... اونجا هم ؟! مجبور شديم نفري دو سانديس بخوريم . تصميم گرفتيم با هم بريم سينما . قرار شد دوستم بياد خوابگاه ... رسيديم به سرويسا كه برو بچ گفتن خداحافظ ... سينما هم ول ... مام كه عين دماغ سوخته ها رفتيم سوار سرويس . گرم بود با دوستم رفتيم يه سرويس ديگه ... يكم خنك تر بود اما بچه ها جا نداشتن مجبور شديم سه تايي بشينيم . حالا ديگه اگه گرم نبود ، گرم شد ! رفتيم يه سرويسه ديگه اونجا خيلي خلوت و خنك بود معين هم پخش ميشد ...

رسيديم خوابگاه تو سوئيت من و دو تا از دوستام آخرين نفرايي بوديم كه امتحانمون تموم ميشد . حالا كي ميتونه 50 تا پله بره بالا ؟ مهم نيست رسيدي بالا ميري مي خوابي خستگيت در ميره

رسيدم تو سوئيت ! واي عجب سوپرايزي ... بگو چي شده بود ؟

برق قطع شده بود ... نه تونستم بخوابم نه كاره ديگه اي

بر و بچ هم همگي باهم ضد حال زدن داشتن مي رفتن خونه

اون شب تصميم گرفتيم خوش بگذرونيم . از 12 نفر تو سوئيت فقط 6 نفر مونده بودن ما 6 تا هم اول شام خورديم اونم تو ظرفايه من ... 

بعد از اون هم تكنو گذاشتيم و چراغا رو خاموش روشن ميكرديم

بيخودي جيغ مي زديم و هورا مي كشيديم ... اگه اشتباه نكنم ساعت 1 و مقداري از بامداد بود ...

بچه ها شكلك در مي آوردن و خاطره تعريف مي كردن . كلي خوش گذشت .

ساعت يه ربع به 3 بود كه رفتيم بخوابيم . حالا سه نفر از بچه ها رختخواباشونو برده بودن پايين و فقط 3 نفر رختخواب داشتيم ... يكي كنار من خوابيد اما دوتاي ديگه رو زمين ...

بعد از دقايقي ديديم يكي در ميزنه . دزد ، دزد ؟!

رفتيم پشت در با ترس درو باز كرديم همكلاسيم بود ... حالا نصفه شبي داشت با بچه ها كه از تو خواب پريده بودن رو بوسي مي كرد و خداحافظي ... رفتيم تو اتاق باز چرت و پرت گفتيم تا ساعت 4 شد . رفت و منم خوابيدم ... صبح ساعت 12:30 بيدار شدم . ديدم هيشكي نيست

ول گشتم تا اينكه دوستم از دانشگاه برگشت . ماكاروني درست كرد و با هم خورديم عصرش هم رفتيم بازار و ساحل ... دلم مي خواست خودمو پرت كنم تو جايي كه دريا و آسمون با هم قاطي ميشه ...

برگشتيم خوابگاه . گشنمون نبود . چيزايي كه خريده بوديم رو نگاه مي كرديم . بشقاب پرندمو در آوردم كه امتحان كنم سالمه يا نه ؟ ديديم خيلي باحاله با دوستم افتاديم سر بشقاب پرنده اونقدر بازي كرديم كه خسته شديم ... البته ما فقط مي خواستيم امتحان كنيم يه وقت هديه داداش كوچولو ضايع نباشه ...

وسايلامونو جمع مي كرديم . ساعت12 اينا بود . انگار گشنه شده بوديم تو يخچال تخم مرغ بود اونم 3 تا سبزي هم كه داشتيم كوكو سبزيش كرديم ديديم آب ميندازه منم اون موقع شب يه اس دادم خواهر بيچاره فكر كرده بود اتفاقي برام افتاده خلاصه بعد از مشورت با خواهر كوكو رو ريختيم تو سطل !! دوست جان حالا ساعت 1 چي بخوريم ؟! خورش منجمد رو در آورديم ساعت 2 حدودا آماده شد . ولي پلو كه نداشتيم . نون هم كه نگو نون فانتزي و خورش چه شود ؟! لپه هاش از لاي نون مي ريخت ... نمي دونم كي خوابيديم ولي 12 اينا بيدار شدم ديدم دوستم با حوله اي كه  رو موهاشه خوابيده ...

پاشدم يه چرخي زدم  كه بيدار شد گفت الهه برو اون خورش منجمد رو در بيار مام گفتيم باشه ...

الكي ول گشتم يكم پاكسازي كردم بعد از يه ساعتي يادم افتاد كه خورش رو در نياوردم اي بابا پس كي ناهار بخوريم ...

ساعت 4 ناهار آماده شد ... با دوست جان كه تازه از خواب پاشيده بود اين بار قرمه سبزي با نون فانتزي خورديم البته چون نون تموم شد بقيشو خالي خالي خورديم ...

ما اصلا بدبخت نبوديم !!!

خوب ديگه جمع و جور كرديم و اينا ديگه شب شد و موقع رفتن به سوي خانواده ... باي باي

با شما نبودم ... خودتون گفتين مي خوايين بقيشو هم تعريف كنم ...

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط الهه |
Blog Skin